مقدمه:
✍️ مهتا صدری: از ۱۸ دی ماه و فجایعی که از سر گذراندیم و محدودیت هایی که برای اتصال به اینترنت و شبکه های اجتماعیمان ایجاد شد تا امروز؛ مشاهدات و شنیده ها و نظراتم را درباره وقایع سیاه این روزها نوشته ام. از وقایع هر دو روز فراخوان تا روز راهیپمایی و تشییع شهدا و…اما تا امروز منتظر ماندم که اینترنت بین الملل آزاد شود و به شبکه های اجتماعیمان متصل شویم تا منتشرش کنم و متن ذبح نشود.
📌 در این مدت که خبرها و روایت ها در انحصار صدا و سیما و خبرگزاری های متصل حکومتی و نظامی بود؛ تقریبا تمام روایت های داخلی مثل همه این سالها باب طبع حاکمیت؛ یک طرفه؛ غیرمنصفانه و با حذف عامدانه یا به حاشیه راندن «مردم معترض» ثبت و ضبط شد پس هیچگونه قدرت اقناع سازی ندرد؛ در سوی مقابل نیز به معنای واقعی کلمه؛ خشونت و توحش تقدیس شد و مظلومیت و رشادت بسیاری از هم وطنانمان عامدانه برعکس جلوه داده شد. پس به نظرم قطعا در این فضای بی اعتمادی و دو قطبی شدید و فضای غبارآلود روایت شرافتمندانه شهامت زیادی می خواهد.
📌 در همین مدت که بیست روز از وقایع شوکه کننده خیایان گذشته؛ بعنوان یک خبرنگار مستقل؛ از مسیرهای مختلف تمام تلاشم را کردم که بتوانم مجوزی برای گفتگو با طرفین شورش خیابانی از مامورها و زخمی هایشان تا مجروحین شرکت کننده در اعتراضات داشته باشم و هر بار بخاطر محدودیت ها و دستورالعمل ها و بخشنامه های صادر شده امنیتی به در بسته خوردم.
📌ادعا میکنم روایت مشاهداتم برای ثبت در تاریخ؛ صادقانه ترین و منصفانه ترین و عامدانه پرجزییات ترین توصیفی است که در تمام این روزها دیده و شنیده ام. موضع من مثل همیشه؛ همدردی با هم وطنانم در دو سر ماجرا و تقبیح خشونت است چون همانطور که نوشتم؛ چرخه خشونت انتها ندارد. ضمنا ضروریست که برای تک تک هم وطنان داغدیده ام آرزوی صبر و تسلای خاطر کنم. شریک غمتان هستم.
📌شورش دی ماه ۱۴۰۴ا در قالب یک پرونده اختصاصی همراه سه روایت مجزا از حضور و مشاهدات خیابانی ام در روزهای پنج شنبه؛ جمعه و تشییع شهدا و… به صورت متوالی در سایت «گیلان صدر» انتشار خواهد یافت. دغدغه من؛ روایت «مردم معترض» است. حکایت اقلیتی ترویست و جانی و مزدور از آنها جداست. 
🔻خیابان در آتش_ پنج شنبه؛ ۱۸ دی ماه🔺
📌از دیشب که درباره شرکتم در تجمع اعتراضی پیش رو استوری گذاشتم – و قبل از اینکه صبح در استوری اکانت اینستاگرامم رسماً اعلام کنم که به دلیل خطرات موجود، در تجمعات پنجشنبه و جمعه شرکت نخواهم کرد – حداقل بیست نفر از همه جا به من هشدار جدی دادهاند که از خانه بیرون نروم. با این حال، مجبور شدم ساعت شش برای تعمیر باتری موبایلم به خیابان مطهری بروم. حوالی ساعت هفت که در حال بازگشت به خانه بودم، از میدان فرهنگ – که در اعتراضات گذشته معمولاً آنجا جمعیتی دیده نمیشد – متوجه شدم مردم غیرعادی در حال رفت و آمد هستند. دلم طاقت نیاورد. همان لحظه تصمیم گرفتم که بعد از تعویض لباس و گذاشتن موبایلم در خانه، به خیابان بازگردم. مغازهدارها در اعتصاب هستند و مغازهها بسته است؛ به همین دلیل، بهوضوح خیابان تاریکتر از حالت معمولش به نظر میرسد.
به چهارراه میکاییل نرسیده، جمعیت زیادی مشغول شعار دادن وسط خیابان هستند و مردم به سرعت از همه طرف به آنها ملحق میشوند. ابتدای خیابان مطهری به درختی تکیه دادهام و به این موج جمعیت معترض نگاه میکنم؛ چیزی که هرگز ندیده بودم. باورکردنی نیست!
📌مردم کمی در خیابان مطهری پیش میروند و بعد دوباره جهتشان را به چهارراه تغییر میدهند. در دقایق اولیه انگار سردرگم بودمد، اما در نهایت، لیدرها تصمیم گرفتند به سمت شهرداری حرکت کنند و مردم را به آنجا هدایت کردند. گیج و منگ و بغضآلود به صداها گوش میدهم. جمعیت کف میزنند و شعار «جاویدشاه» را سه بار با ریتم تکرار میکنند. سه خانم چادری کاملاً محجبه هم جلوی پای من وارد خیابان شدهاند و با جمعیت کف میزنند. خانم دیگری کنارم ایستاد و بیمقدمه گفت: «مادرم میگوید زمان انقلاب هم همینطور شد و… ما همش داریم پسرفت میکنیم؛ همه کشورها آزاد شدند؛ فقط ما ماندیم و…» نمیدانم اگر نسبت به جملات آخرش، بهتزدگیام را نشان بدهم، واکنش او چه خواهد بود. حوصلهاش را هم ندارم؛ پس پاسخی نمیدهم و در سکوت به روبرو خیره میمانم.
📌جوانها با صورتهای پوشیده، مردم داخل پیادهرو را برای پیوستن به جمعیت داخل خیابان تشویق میکنند. دخترهای جوان با کوبیدن روی تابلوهای راهنمایی و رانندگی ریتم ایجاد میکنند. گویا تجربه اعتراضات ۱۴۰۱ حسابی الهامبخش بوده است. جمعیت مدام اضافه میشود. تا بحال چنین جمعیت معترضی ندیدهام، نه در تجمعات ۸۸، نه ۹۶، نه ۹۸ و نه حتی ۱۴۰۱. حالا اما نمیشود نادیدهشان گرفت. اینکه مطالبهشان یک «شاه» است، شوکهام کرده است. بدلایل تاریخی هم شک دارم که «پس از کفن شدن آخوندها این وطن دوباره وطن بشود» یا اینکه «این آخرین نبرد باشد و پهلوی برگردد» و… شعارها بیپایه و عاریهای و از واقعیت زندگیهایمان دورند. هیچکدامشان را نمیفهمم!
📌براساس تحلیل من؛ همه اش پسرفت است. «بهزاد نبوی» فعال سیاسی؛ جایی گفته بود: «من در زندان ضدانقلاب شدم»، یعنی ضد هر انقلابی شدم. من هم! به نظرم با این تعریف، همه این سالها ضد انقلاب بودهام. البته به نظرم اینکه حالا دیگر فهمیدهایم که اساساً پدیده «انقلاب» هیچ فایدهای جز کشتار، توحش، عقبماندگی و پسرفت ندارد، هم بیتأثیر نیست. کاش شعارهای دیگری داشتیم؛ مثلاً اینکه یک صدا فریاد بزنیم «مفسد اقتصادی اعدام باید گردد»، یا با مضمونی مثل اینکه زمان مماشات مردم با مفسدین و رانتخوارها به سر رسیده و حضور این جمعیت یک هشدار جدی به تمام نهادهای مسئول است و… شعار میساختیم. میدانم خیال خام است؛ اتفاق دیگری در جریان است که کنترلش دست ما نیست. دیگر نمیتوان به کنشهای مسالمتآمیز اعتراضی مردم امیدوار بود. زمان طلایی گذشته و به نظرم سیل دارد ما را با خود میبرد.
📌با جمعیت، اما با کمی فاصله، به سمت پیادهراه فرهنگی حرکت میکنم. ساعت حتماً از ۸ گذشته است. مأمورها اجازهٔ پیشروی نمیدهند؛ مرتب گاز اشکآور شلیک میشود و جمعیت چندین بار تحت فشار به عقب برمیگردند. مردم سیگار روشن میکنند و به صورت هم فوت میکنند. من تحت فشار و شانه به شانه کسانی راه میروم که قرابتی با شعارشان ندارم اما هرکدامشان که دود سیگارش را با مهربانی در صورتم فوت میکند را دلم میخواهد بغل کنم و به خانه برگردانم. همه آنهایی که اشکهایم را میبینند و میپرسند: «حالت خوب است؟ بیا نزدیک آتش تا دود اثر گاز اشکآور را خنثی کند و…» حتی آن مرد میانسالی که حاالت خفگی ام را دید و از وسط خیابان دستم را کشید و بیاختیار با او دویدم سمت پیادهراه تا مرا برساند به دود سیگارهای بچهها… هیچکدامشان نمیدانند که قلبم چطور دارد میسوزد. زن میانسالی از جلویمان میگذرد و میشنوم که به همراهش میگوید:«بعد پیروزی ای ماه باید عه جوانان ره سیگار بیهینم»
📌مردم مرا از خودشان میدانند، البته که از خودشان هستم؛ حتماً با اختلاف نظرهایی، اما به اندازه همان ها زخمی، تیپا خورده، رنجور، بیعدالتی دیده، معترض، دادخواه حقّم از دادگاهها و زندان تا خیابانها و به همان اندازه ناامید از امیدواری زیاد…صد نفرشان تا به حال با نگرانی گفتهاند: «چرا ماسک نداری؟ باید ماسک بزنی، دوربینها چهرهات را ضبط میکنند.» صدایم درنمیآید! برای کدامشان توضیح بدهم که من مدتهاست “رَد دادهام”؟ که هیچ اهمیتی ندارد کسی بداند من اینجا هستم؟ که هیچ اهمیتی ندارد مرده باشم یا زنده، وقتی ایران در آتش میسوزد و هموطن به جان هموطن افتاده و من هر دو طرف میدان جنگ پسر دارم و جانم به جانشان بند است؟
📌چطور بگویم که اینجا ایستادهام این واقعه تاریخی را به چشم ببینم؟ همه چیز را ببینم، البته برخی را با ترس و وحشت؛ مثلاً همان یکی که وقتی روی سکوی دیوار سر سه راه حاجیآباد ایستاده ام، مدتیست که در یک متریام مشغول کاری است. کلاه سوییشرتش را روی سرش کشیده و رو به دیوار ایستاده؛ نمیدانم چه میکند؟ آیا کوکتل مولوتف در دست دارد؟ اگر همینجا کنار من منفجر شود چه؟ حتی جرات ندارم نگاهش کنم، میترسم حساس شود. اما چند دقیقه بعد بالاخره از گوشه چشم نگاهش میکنم؛ حالا یک خشاب قرص بیرون آورده؛ بیش از یک قرص را دیدم که از کاور جدا کرد؛ قرصهای درشت سفید بودند. در آب معدنی را با دقت باز کرد، قرصها را خورد و به جمعیت پیوست.
📌جمعیت گویا انتهایی ندارد. حتماً در رشت عدد این تجمع به چند هزار نفر رسیده است. ناگهان صدای خورد شدن شیشهها میآید؛ صداهای بلند و مهیب، چیزی شبیه صدای انفجار… به سرعت برمیگردم سمت میدان حشمت. کنار اداره ثبت روی پلهها میایستم و از دور میبینم که با وسیلهای که نمیدانم چیست، آتش را شلیک میکنند سمت بنر آیتالله خامنهای که روی سردر بانک قرار دارد. چند بار تکرار میشود تا بنر آتش میگیرد و صدای جیغ و فریاد و هورا و کف و سوت بلند میشود. مرد میانسالی به تنهایی و با عصبانیتی مشهود به سمت تابلوی اداره ثبت سنگ پرتاب می کند؛ درست همانجا که من هستم. چند نفر صدایم میکنند که فاصله بگیر، آنجا نمان. من دیگر رمقی در پاهایم ندارم، اما آنها چابکند.جوانی کنار من توجهش به دوربین اداره ثبت جلب میشود؛ بقیه را صدا میکند، از نردهها بالا میرود و دوربین را میشکند. نفر پایینی دستش را حمایل میکند تا پاهایش را بگذارد روی کف دستهایش و پایین بیاید.
📌جمعیت که از ساختمان بیمه دور میشود، برمیگردم داخل ساختمان آتشگرفته را ببینم؛ برگههای اداری روی زمین افتادهاند؛ فرمها… در حالی که ساختمان در آتش است، مینشینم روی سکوی کنار در بیمه و دفترم را بیرون میآورم که بنویسم. شعر مینویسم. دیوانه شدهام؛ یک دیوانه واقعی گریان… “دنگ دنگ دنگ!” صداست در سرم! انگار با پتک به جدارههای جمجمهام میکوبند. پسری جوان صدایم میزند و میگوید: «دارند برمیگردند، سنگ پرتاب میکنند، آنجا نمان.» مات و مبهوت ایستاده و میگوید: «چه جراتی داری وسط این بلبشو نشستهای مینویسی؟» از آنجا دور میشوم.
📌هر بار که جمعیت تلاش میکند به پیادهراه نزدیک شود، با پرتاب گاز اشکآور مواجه میشوند و تعداد زیادی از مردم دور میشوند و عقب میروند، اما چند نفر میداندار میایستند؛ سمت مامورها سنگ پرتاب می کنند و بقیه را صدا میزنند که برگردند. با وسیلهای فلزی روی تایلوهای خیابانها و کوچهها که کف خیابان برای مانع ایجاد کردن ریختهاند، میزنند و با هر ضربه، همصدا فریاد میزنند: «برگرد! بامب! برگرد! بامب! برگرد!» یکی از جوانها که در صف اول ایستاده و پوشیهای هم بر چهره ندارد، با فریاد به بسیجیها فحش های رکیک میدهد و به سمت عقب رو به بقیه که دورتر ایستادهاند میگوید: «شومه رشتی نیید؟ کویا شید؟» منظورش این است که چرا غیرت ندارید و سریع فرار میکنید!؟
📌ردیف چراغهای موتورهای یگان ویژه را از دور میبینم. به نظرم تعدادی تیر ساچمهای هم شلیک شده؛ احساس کردم گلوله ساچمهای به زمین خورد و ساچمهها کمانه کردند و پخش شدند روی پالتوام ولی به وضوح امشب و تا این لحظه مأمورها قصد مقابله ندارند و هدفشان متفرق کردن است. تمام امشب در این مسیر که هستم؛ حتی یک مورد درگیری تن به تن و شلیک گلوله و مجروح و زخمی به چشمم ندیدهام.حتی یک مورد! تا جایی که من دیدم، هیچ ارادهای برای برخورد از طرف مقابل تا این لحظه وجود ندارد و این حتی عجیب به نظر میرسد، چون من صحنههای وحشتناکی را از ۸۸ تا به حال به یاد دارم. دو ساعت تمام فرصت برای آتش زدن و خورد کردن شیشه و تخریب اماکن دولتی و مسکونی هست.
📌احساس میکنم شاید این فرصت را دادهاند برای اینکه سلاحها بیرون بیاید و مسلحینی که در میان مردم معترض هستند را شناسایی کنند؛ وگرنه با هر منطقی برایم عجیب است که چرا یگان ویژه دو ساعت تمام فرصت داده و هیچ کاری نمی کند؟ البته جمعیت هم بسیار زیاد است و نمیشود براحتی به دل این جمعیت زد. میدانم که دود تمام این تخریبها در چشم ما مردم میرود؛ ترس و نگرانیام از فرداست که حکومت به همین بهانه، خشونت متقابل را توجیه کند و دستش برای برخورد و شلیک باز شود. چرخهٔ خشونت که پایان ندارد. مردم چه چیز به دست میآورند؟ باز هم هیچ! باز هم بازندهٔ واقعی مردمند.

📌تا چهارراه میکاییل چند بار خیابان را بالا و پایین میکنم؛ تکتک خانهها و بانکها و… را میبینم که در آتش میسوزند. واقعاً نمیدانم ته کوچه، در پنجرههای خانههای مسکونی چرا کوکتل مولوتف پرت کردهاند؟ حداقل از ده_ دوازده نفر از افراد داخل جمعیت هم میشنوم که با هم میگویند: «مسکونی را چرا آتش زدهاند؟» ناراحتند. پسر جوانی که کنارم راه میرود، انگار که برای خودش، میگوید: «همه اش نان واسیه، همش نان! امی نانه فگیفتید…» به نظرم دارد پس از دیدن آتش خانههای مسکونی و تخریبها اینطور خودش را توجیه میکند و دلداری می دهد. غم از صدایش میبارد. به صداها خوب گوش میدهم. صداهایشان از همهچیز مهمترند. من برای شنیدن این صداهای پسزمینهٔ واقعه است که وسط جمعیت راه میروم.
📌مویه میکنم، بیاختیار و مدام صدایی شبیه ناله از گلویم بیرون میآید و اشکهایم امان نمیدهند. به چهرههایشان نگاه نمیکنم، نمیخواهم بعدها چشمهایشان بیادم بیاید. شانه به شانه هم، نزدیک آتش ایستادهایم، بدون حرف. فقط به پاهای آنها که آمدهاند تا دود اثر گاز اشکآور را خنثی کند؛ خیره ماندهام. من از غم آن جانهایی که میدانم چه در انتظارشان هست، دارم ذره ذره میمیرم.
📌پیرمردی که دواندوان خودش را رسانده کنار آتش میگوید: «امه پیرمرده آدمم ایسیم؛ نتانیم بدوییم. دانی چوتویه؟ امه دو بار باموییم خیابان؛ زمان انقلابم من خیابان ایسابوم، ولی اتو نامردی نوبو. اوشان لباس نظامی دوکوده بید، مشخص بید. الان طرف تی همراه ایه، تی همراه شعار دهه، ولی از پوشت تره دستبند زنه.» انقدر به آتش نزدیکم و حواسم به خودم نیست که با داغی انگشتهای پایم به خودم میآیم؛ آتش رسیده به جلوی بوتهای توسی نوام. پایم را سریع عقب میکشم.
📌حالا وسط خیابان راه میروم، مثل کسی که دیده خانهاش آتش گرفته. مدام دستهایم را به هم میمالم و مستأصل بالا و پایین میروم. میبینم که کرکرهٔ بانک ملت را به سختی از جا در میآورند. نگاه میکنم به شیشههای خورده شده بانکها، مغازه و…یکی از جوانها میگوید: «معلومه از او طرف سبزه میدانم مردوم فشار آورداندرید.» (فردا که در شهر سوخته راه میروم، میفهمم که از همه طرف به مأمورها در پیادهراه –که یحتمل در صدد حفظ کلانتری ۱۲ و مقر پلیس اطلاعات بودهاند– فشار آوردهاند. خونهای کف آسفالت و شیشههای مغازهها و بانکهای لاکانی گواهند و این طرف از سمت شریعتی تا صیقلان و… مغازههای فراوان و مساجدی که آتش گرفتهاند.)
📌بعد اینکه وارد بانکها و ساختمان بیمه میشوند و آتش میزنند، یک آتش بزرگ هم وسط خیابان روشن میکنند. صندلیهای بانک ها، کاغذها و… را میریزند وسط آن. برخی پشت به آتش میایستند به عکس گرفتن با نشان دادن علامت پیروزی. صورتشان کاملاً پوشیده است و خشونت عریانی در حرکات بعضی هایشان هست؛ قدرت نمایی و نمایش تسلط با نوع حرکت دستها، حرکات عجولانه بدن با حواس جمع به اطراف… جوان قدکوتاه و تکیدهای پرچم ایران را میآورد و آتش میزند و با پرچم آتش گرفته چرخ میزند و مردم هورا میکشند. قلبم…قلبم شبیه گنجشکی میزند، پرچم ایران را دوست دارم، دیوانهوار دوستش دارم. هرم آتش پوستم را میسوزاند، انقدر در حال خودم نیستم که جوانها از کنارم رد میشوند و تذکر میدهند: «تنها کنار آتش نایست.» من باز هم تنها «کنار آتش ایستادهام». آخر جایی و به کسی قول دادهام که برایش «کارهایی انجام بدهم که خواهان دیگری ندارد».
📌دلم میسوزد؛ دلم برای مردم خسته و خشمگین ایران که دیده اند در محاسبات حکومت جایی ندارند؛ که دیگر نمیشود با آنها حرف زد و البته حق دارند؛ که طاقتشان سر آمده و تمام این سالها کسی صدایشان را نشنیده و به وسعت تاریخ با کسانی که قرار بود برایشان عدالت و آزادی فردی و سیاسی و رفاه و… بیاورند و موجب تعالی معنویشان باشند؛ فاصله پیدا کردهاند؛ می سوزد.
📌پسر ناشناس که با پرچم آتش گرفتهٔ ایران میچرخد و میرقصد؛ تصویر تکتک خائنها را به یاد میآورم. هرزه های سیاسی که دیدهام از اصلاح طلب تا اصولگرا و انقلابی و…؛ قضات توصیه پذیر دادگاه ها و ظلمهایشان را؛ فساد و رانت و کثافت و هرزگی و انحرافات خودیها را… این مردم مظلوم و محروم هر روز آنها را فربه تر دیدند و خود را بیپناهتر و مجرومتر و افسردهتر… تصویر تکتک خائنها؛ منافقهای ریاکار؛ پروندهسازهای امنیتی برای مردم؛ عملهها و ماله کش های فساد خودیها؛ فراریدهندههای نخبگان از کشور؛ تبعیض بین اجرای احکام قضایی قطعی مفسدین متصل به بالا و مردم عادی؛ دلالهای بیصفت؛ دزدهای رشوه بگیر ادارات و…جلوی چشمم صف کشیده اند. به خدا که برای هر لگد امروز به پرچم ایران، همهٔ این جانیها مقصرند. همین حالا چند قدم آنطرفتر؛ جلوی ساختمان بیمهٔ ایران؛ مرد میانسالی پرچم شیر و خورشید را بیرون آورده و به همه طرف میچرخاند و جمعیت یکصدا هورا میکشند.
📌آنها که دوستشان داشتهام؛ حالا دو طرف شورش خیابانند. از «میم» که با او در بازداشتگاه بودم و تعریف کرده بود که برایش پروندهسازی کرده اند و ادعا میکرد پولی که برای رضایت دادن از او اخاذی کرده اند را نه در حساب شاکیهای دروغین همراه شده با یک ارگان نظامی، بلکه به حساب یک فروشگاه مصالح ساختمانی ریخته بود؛ او که صبح پنجشنبه در اینستاگرام نوشته بود: «ما میرویم اگر برنگشتیم شما به جای ما زندگی کنید» تا… از همه بیخبرم.
📌پیرزن و پیرمردی را میبینم که بیقرارند و اشک میریزند و مویه میکنند. پیرمرد میگوید: «خدا عه آخوندانه لعنت بوکونه.» گویا خانهٔ دخترشان در خیابان امام خمینی آتش گرفته. آنها هم آخوندها را مقصر میدانند با اینکه خانهٔ آنها را افراد ناشناس دیگری آتش زدهاند. جمعیت اجازهٔ رفتن به سمت آن خانه را نمیدهند. پسر جوان مؤدبی را میبینم که به سمت عقب میکشدشان و با آنها حرف میزند و دلداریشان میدهد.
📌درست رأس ساعت ۱۰ شب مأمورها پیشروی میکنند. مرتب گلوله اشکآور شلیک می کنند تا جمعیت متفرق شوند. یگان ویژه با موتورهایشان آمدهاند. از صدای انبوه موتورها از تجمعات ۸۸ میترسم؛ از همان روزی که پشت فلکهٔ گاز یکهو آمدند ریختند توی کوچه و جمعیت متفرق شد اما دختر جوانی بین دیوار و مأمور یگان ویژه گیر کرد و با باتوم وحشیانه کتک خورد و من بلافاصله با دیدن این صحنه همانجا غش کردم و افتادم روی زمین و همسایهها از پنجره یک بطری آب معدنی بزرگ فرستادند و خواهرم آب را پاشیده بود توی صورتم که برگردم به زندگی…از همان وقتها که ۱۶ سال گذشته و ما هنوز در خیابانیم و گاز اشکآور میخوریم و آنها که باید بفهمند؛ نمیفهمند و تازه حالا جملاتی یاد گرفتهاند و همه با هم مدام و طوطی وار قرقره میکنند.که: «اعتراض حق مردم است و ما اعتراض را میشنویم ولی اغتشاش راهش نیست»؛ ۱۶ سال گذشته و هنوز راه لعنتی مورد نظرشان را به ما نشان ندادهاند.
📌مردم همه میدوند. من اما مثل همیشه که ترس موجب فرارم نمیشود بلکه محکمترم میکند؛ سفت و استوار ایستادهام کنج دیوار بیمهٔ ایران. مأمورهای یگان ویژه فریاد میزنند، احتمالا قصدشان ایجاد رعب و وحشت است. چشمشان به من میافتد. یک مأمور یگان ویژه بین دیوار و موتورش قفلَم میکند و داد میزند: احمق! اینجا چه میکنی؟ گفتم: کاری نمیکنم! واقعاً هم کاری نکردهام جز گریه و مصرف مقادیر انبوهی گاز اشکآور. ایستادهام فقط. هیبتش ترسناک است اما کاری با من ندارد. دوباره به خیابان میرود و مأمور دیگری از وسط خیابان داد میزند: «آبجی! برو اینجا نمون! زودتر برو!» کلمهٔ «آبجی» را گفت، مطمئنم! به سرعت از من رد میشوند تا جمعیت را عقب برانند.
📌کمی جلوتر؛ تابلوی خیابان «نرجس خانعلیزاده»، اولین پرستار شهید _ همان سال سیاه کرونا که پدرم را از من گرفت_ را از وسط خیابان و زیر پا برمیدارم و به گوشهٔ دیوار تکیه میدهم. توی دلم با خودم میگویم مهتا! فاصلهٔ سالهای سیاهمان چقدر به هم نزدیک و نزدیکتر شده! نه؟
📌تا حالا فقط در حد فاصل چهارراه میکاییل مسدود شده با تابلوها و علائم راهنمایی رانندگی و پیادهراه فرهنگی بودهام. این مسیر را که رد میکنم؛ تازه میبینم که ساختمان آموزش و پرورش هم در آتش میسوزد. مرد و زن جوانی میایستند؛ مرد با چهرهای به وضوح مغرور و راضی، با ساختمان شعلهور در آتش سلفی میگیرد. او حتماً از «مجاهدین شنبه» است. دیر رسیده اما عکس یادگاریاش را برای روز مبادا میگیرد. شانههایم روی تنم سنگینی میکنند. میخواهم زنگ بزنم ۱۲۵ اما دستهایم میلرزند، نمیتوانم شماره بگیرم. عجب تلاش بیهودهای!
📌تکه ای از تصویر شکستهٔ یکی از شهدای آموزش و پرورش را از زیر پا برمیدارم و دوباره برمیگردم سمت مسیری که آمدهام در خیابان امام خمینی. حالا آتشنشانی دارد ابتدای کوچهٔ آردکوبی؛ ساختمانی که روبروی آزمایشگاه رازی است و تا سقفش آتش شعله میکشد را خاموش میکند. ساختمان جزغاله شده؛ ساختمانهای روبرو و خانه های مسکونی تا انتهای کوچه هم. کسبه و ساکنین خانهها کمکم میرسند. مردی که معلوم است از کسبهٔ خسارتدیده است؛ زیر باران آب شیلنگهای آتشنشانی سراپا خیس شده است، میدود؛ تلفن میکند و حاضرینی که سعی میکنند کنترلش کنند را پس میزند. گمانم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد که اینطور از خود بیخود شده.
📌از آن ها دور میشوم. در این مسیر میزان تخریب بالاست. هنوز از وضعیت بقیه خیابانهای شهر خبر ندارم. به سمت دادگستری چله خانه که در آتش میسوزد میروم که ببینم خاموشش کردهاند را نه؟ همانجا که وقتی آتش گرفت؛ دیدم که پسر جوان لاغر اندامی با صورت کاملاً پوشیده، خسته از تخریب و فعالیت زیاد؛ در امنیت کامل روی جدول نشسته و جوان دیگری با ادبیاتی که انگار او را میپرستد، به حالت تعظیم مداوم؛ پشت سر هم تشویقش میکرد و میگفت: «دمتان گرم! شومه امشب کارستان بوکودید؛ رشتی شومه اید و…»
📌دوباره راهم را به سمت پیادهراه کج میکنم. خیابان خلوت شده؛ پس یک زن تنها که از ترس درست وسط خیابان راه میرود، خوب به چشم میآید. دم بانک سپه یک مرد جوان لباس شخصی صدایم میزند و میپرسد: «خانم کجا میروی؟» تلاش میکنم صدایم در بیاید: _«مقصدی ندارم!» بلافاصله لباس شخصی دیگری را صدا میزند و می گوید بهش دستبند بزن! آن یکی؛ لوازم الکترونیکی اندازه مودم یا کنترلگر هلی شات یا چنین چیزی در دست دارد که چراغ قرمزش هنوز روشن است. دنبالش راه میافتم: «من فقط میخواهم ببینم پیادهراه چه خبر بوده؟ فقط میخواهم ببینم…» نگفتهام خبرنگارم اما بلافاصله و به وضوح با نفرت، میگوید: «آهان تو همان خبرنگاری هستی که ۱۴۰۱ هم گرفته بودیمش» گفتم اشتباه میکنی! میگوید: «فکر میکنی استوریهایت یادم رفته؟» اشتباه میکند! بازداشتم را به یاد میآورد اما لابد حضور ذهن ندارد که ربطی به ۱۴۰۱ نداشته و پرونده امنیتیام توطئه مفسدین یک ارگان نظامی و مربوط به ۱۴۰۳ و به دلایل احمقانه و واهی دیگری بوده و حالا دیگر رسوا شده اند و خواجه حافظ شیراز هم میداند!
📌تعدادی مأمور یگان ویژه هم جلوتر با موتورهایشان ایستادهاند. وقتی مأمور یگان ویژه میپرسد چه شده؟ همان مأمور لباس شخصی دوم میگوید: «این خانم را ۱۴۰۱ هم گرفته بودیم.» با این حرفش مأمور یگان هم حساس و پیاده میشود میگوید «باید کیفت را بگردیم» پرسید: «تو دستت چیه؟» عکس شهید را نشانش میدهم. میبیند که جز یک گوشی نوکیای ساده و خاموش، بطری الکل و کیف پول و کارتهای بانکی و کلیدهای خانهام چیزی ندارم. میگوید: «برو اینجا نمون، برگرد خونه! میبرنتا!» و این «میبرنتا» را طوری گفت که انگار میبرنت به ناکجاآباد…که ترس بیندازد به دلم. گفتم: «فقط تا همین پیادهراه بروم؟» لباس شخصی اولی میآید مقابلم میایستد و در حالی که با دست مستقیم پشت سر را نشان میدهد؛ قاطعانه و با تحکم فریاد میزند: «بهت میگم برگرد! همین الان برگرد!» گفتم: «باشه! آروم باش، چشم!» شاید او حق دارد. شاید او چیزهایی دیده و ملاحظات دیگری را میفهمد که من نمیفهمم. شاید نگران کشتهسازی و تبعات احتمالی دیگریست نمیخواهم در این وضعیت باری روی دوششان باشم. برگشتم اما در واقع هیچ وقت از خیابان و آن شب وحشتناک که قلبم را مچاله کرد، برنگشتم خانه! حالا میدانم که از خط قرمز دیگری عبور کردهایم.

📌به سمت خانه حرکت میکنم. مسجد قدس سوخته و تخریب شده است. جلوی مسجد برگهٔ گِلی و خیس قرآن که روی زمین افتاده را از زیرپا برمیدارم که با خودم ببرم خانه. اما از کوچه امان رد میشوم چون از دور یخچالهای فروشگاه افق کوروش را وسط خیابان دیدهام؛ بستنیها، پفکها و… کجایند روزنامهنگاران سانتیمانتال احساسی و روشنفکر ایران که به مدیحهسرایی این عظمت بپردازند؟ مثلاً بگویند «به به! چه عزت نفسی! با اینکه مردم معترض گرسنه بودند اما دبل چاکلتها را نخوردند و کف خیابان رها کردند و… تنقلات هم گران است و رها کردنش کف خیابان عزت نفس باشکوهی میخواهد…» البته جلوتر سر پل عراق وقتی به چشمم میبینم کرکره های فروشگاه ۷۰۴ را تخریب کردهاند و دختر و پسر جوانی خوراکیهایش را دزدیدند بردند داخل پرشیا و دور شدند؛ مردم با پلاستیک خالی وارد میشوند و پرش میکنند و همگی در حال سرقتاند، مطمئن شدم که احمقها به وسعت ایران پراکندهاند در لباسها و افکار مختلف… روشنفکر و تندروی عقبمانده و… ندارد، وجه اشتراک همهشان حماقت است!
📌خیابان را به سمت پل عراق و مقر سپاه پایین میروم. در چهارراه میکاییل، با گوش خود شنیده بودم که تعدادی از جوان ها گفتند «باید برویم سمت صدا و سیما»؛ قصد داشتند صدا و سیما را بگیرند. به نظرم این مسیر را هم به همین انگیزه آمدهاند. اما قبل از خود پل عراق، سپاه مانع گذاشته و ایست بازرسی زده و نیروهای مسلحش آنجا ایستادهاند. گمانم جمعیت تا اینجا بیشتر نتوانسته پیشروی کند و لابد متفرق شدهاند. از جوانی میپرسم: «اینها بچههای همین محل ما بودند؟» میگوید: «نه! هجوم آوردند اینجا» ادامه میدهد: «من اول توشیبا بودم. آنجا جوان بسیجی که نمیدانم به کجا تلفن کرد بگوید «اینجا شلوغ شده» را زدند و به آتش کشیدند. چند پیرمرد آتش تنش را خاموش کردند. گفت: «دلم سوخت، جلوی چشمهایم آتشش زدند و…»

📌با برگی از قرآن و نیمی از تابلوی شکسته تصویر شهید؛ غنیمت های با ارزشم از شورش خیابان برمیگردم خانه. تازه میفهمم که نه تنها اینترنت قطع است، بلکه خطوط تلفن هم؛ به نظرم شریانهای حیاتی بدنم هم. سرما به استخوانهایم رسیده. آرامبخش میخورم که فقط بخوابم تا ساعت دو بامداد هم از خیابان صدای شلیک میآید و بوی باروت در هوا پیچیده است. ایران در آتش است و من یخ زدهام!




