✍️مهتا صدری: ساعت حوالی ۱۰ صبح جمعه راه میافتم، میروم توی شهر. در هوا بوی باروت و مواد انفجاری کاملاً احساس میشود. هنوز از مکانهای سوخته دود بیرون میآید. در خیابان امام خمینی؛ کارمندان بانکها، کسبه و ساکنان خانههای خسارتدیده جمعاند. هرکدام با ناراحتی و تأسف کنار اموال سوخته و خسارت دیده اشان ایستادهاند، گاهی بی رمق به دیگران توضیحاتی میدهند. شهر شلوغ است و بهوضوح نسبت به باقی جمعهها در تکاپوی بیشتری است. همه آمدهاند ببینند دیشب در شهر چه خبر بوده.

📌دهانه بازار سوخته رشت در کنار مسجد حاج مجتهد
📌پنجشنبهشب تمام مدتی که ما در خیابان امام بودیم، از همهطرف به سمت پیادهراه فرهنگی جمعیت بوده و تخریبها زیاد است. مسجد خورگامی هم مجدداً آتش گرفته.این مسجد اولین بار در اعتراضات سال ۱۴۰۱ آتش گرفت؛ آن موقع که مسجد آتش زدن «مد نبود». سوزاندنش سر و صدای زیادی به راه انداخت، تا جایی که یادم هست آن سال روی یک بنر پارچهای بزرگ که از سقف تا پایین مسجد را پوشانده بود، متن بیانیهٔ مشترک اطلاعات فراجا، اداره اطلاعات و اطلاعات سپاه منتشر شده بود با این مضمون که «این مسجد توسط عوامل منافقین به آتش کشیده شده است» و از شهروندان خواسته بودند «در شناسایی عاملین این اقدام همکاری کنند». این را هم خوب یادم هست که وقتی متن بیانیه را خوانده بودم در دلم گفتم: اگر هنوز عوامل آتشسوزی را شناسایی نکردهاید، پس چطور فهمیدید عوامل «سازمان منافقین» بودهاند؟ حالا اما گفته می شود در رشت؛ مسجدهای زیادی را آتش زدهاند. فاصلهٔ ۱۴۰۱ تا دیماه ۱۴۰۴ مگر چند سال است که منافقین و موساد اینطور گسترده از شهروندان یارگیری و تروریست تربیت کردهاند؟ شاید هم مردم بیایمانتر شدهاند، نه؟ دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟

📌تصویر بقایای بخشی از بازار رشت
📌به نظرم تا ابد هم بخواهند این اتفاقات را تقلیل بدهند به اینکه اینها یک عده تروریست آموزشدیدهٔ منافقین و سازمان جاسوسی اسرائیل و آمریکا و… بودهاند و… چیزی از تقصیر نهادهای امنیتی کم نمیکند. مسئلهٔ اصلی که ندیدنش نبوغ و حماقت خاصی میخواهد این است که این تعداد تروریست و تخریب گر و… در پناه انبوه مردم معترض و خشمگین بودند. همهٔ این کارها را در امنیت بین مردم انجام دادند. نگران پشت سر خود حتی نبودند. نهادهای مربوطه باید از خودشان بپرسند: چرا مردم رشت که روحیات شاد و سرزندهشان زبانزد همهٔ مردم ایران است و همه میدانند که خشونت جایی در زندگیشان ندارد؛ با این چنین خشمی؛ آن عده را برای این اعمال مخرب همراهی، تأیید و تشویق کردند؟ چرا کسی توضیح نمیدهد این جمعیت را کدام خریت به خیابان کشاند؟ نمیدانم بالاخره کی زمانش میرسد که به ما توضیح بدهند دارند با ما و جان عزیزانمان چه می کنند؟
📌بارها قبل پنجشنبهشب حتی به خود من هشدار داده میشد که مزدورانی به سلاح تجهیز شدهاند و همه انتظار شورش در خیابان را می کشیدند اما براساس اطلاعاتم؛ خود حکومت هم تصور حضور مردم به این گستردگی را در خیابان نداشت و غافلگیر شدند. رییس ستاد کل نیروهای مسلح درباره وقایع پنج شنبه گفته بود:« اگر مردم بین تروریستها نبودند هیچ کدامشان را زنده نمی گذاشتیم».پس مسئله دقیقا بی اعتمادی و نارضایتی مردمیست. نمیتوان آنها را ناذیده گرفت.
📌 در خیابان لاکانی کف پیادهرو؛ خون ریخته. برخی حتی با دیدن «خون» هم اول میروند تحقیق کنند خون کدام سر درگیریست؛ بعد تصمیم میگیرند که متأسف و سوگوار بشوند یا نه؟ آیینشان عین یک نمایش مسخره؛ فاقد وجوه انسانیست. من اما نه! میدانم خون دامنگیر است.خونی که روی زمین نقش بسته؛ شبیه نقشهٔ گیلان است. خونِ کبود و تیرهٔ گیلان.

📌بقایای مسجد حاج مجتهد رشت
📌در بازار رشت؛ بیش از سیصد مغازه در آتش سوخته. دو ماه مانده است به عید نوروز؛ مغازهها پر از اجناس بوده و سرمایه بازاری ها خاکستر شده است. برخی مسجدها هم دیگر قابل استفاده نیستند. مسجد قدیمی حاجمجتهد که صف طویل نذریدادنهایش به مناسبتهای مختلف همیشه بهراه بود هم جزو ویرانیهاست. فقط محراب مسجد استوار بر جا مانده.

📌تصویر پیرمردی که در میان «تکیه ی سوخته» به تنهایی نماز میخواند. ثبت شده در تاریخ ۸ بهمن ماه
📌مسجد سوخته تکیه که قدیمی های رشت می گویند از ابتدا تکیهای به همین نام بوده، هم حالا واقعاً «تکیهای سوخته» است. خرابههایش جان میدهد برای برگزاری مراسم شام غریبان عاشورا. چند دیوار باقی مانده و داربستهای آهنیاش زیر آسمان خدا بدون سقف.

📌ساختمان سوخته بانک ملت ابتدای خیابان تختی
📌مأمورهای آتشنشانی در بازار و بانک ملتِ اول خیابان تختی؛ هنوز مشغول لکهگیری و خاموشکردن آتش هستند. ماشینهای سازمان راه را بند آوردهاند و جمعیت زیادی از بازاریها جمع شدهاند. لاشهٔ سوختهٔ پیکانوانتی هم مقابل بانک ملت بهجا مانده.

📌سازمان زیباسازی شهرداری بخش دستهای خونین روی تابلوها را بریده است.
📌همهٔ تصاویر فرهیختگان و ورزشکاران نامآور گیلان که روی دیوار مدرسهٔ دهخدا در فلکهٔ صیقلان نصب بودند را شکسته و روی صورت تکتکشان با دست خونین علامت گذاشتهاند. به نظرم یک جور نمادسازی است برای اینکه در ذهن مردم ثبت شود «امسال، سالِ خون است و…»
شب جمعه ۱۹ دیماه
📌خیابانهای شب جمعه ۱۹ دیماه رشت را ندیدهام. حقیقتاً ترس است که در وجودم نشسته. میدانم امشب با پنجشنبه؛ حداقل چند ساعت اولیه اش؛ فرق دارد. سطح هشدار امنیتی بسیار بالاست و حتماً هیچ معترضی را تحمل نمیکنند و حتی اجازه تجمع نمی دهند.
📌قبل از اینکه از خانه بیرون بروم، دختر جوانی را در آسانسور خانهمان میبینم که به نظرم برای تجمع اعتراضی میرود. صدایم از اعماق جانم بیرون میآید:
— کجا میروی؟ امشب فرق میکندها! میگوید: « یعنی فکر میکنی شلیک میکنند؟» — صددرصد! شک نکن! دم در خانه به او و خانوادهاش که منتظرش هستند میگویم مواظب خودتان باشید و راه میافتم سمت بیمارستان. صورتش را به یاد نمیآورم، اصلاً نمیشناسمشان. نمیدانم برگشتهاند خانه یا نه؟
📌بیقرار بودم. نمیتوانستم بدون اینترنت و در بیاطلاعی محض؛ صدای شلیک را از خیابان بشنوم و با قلبی که دارد منفجر میشود در خانه بمانم. آمدم بیمارستان نزدیک خانهمان. از ساعت ۹ که رسیدهام کنار در اورژانس بیمارستان پورسینا تا ۱ بامداد، بدون وقفه سرپا ایستاده و یکبند گریستهام. امشب خیابانها را ندیدهام؛ وصفشان را از آنها که آمدهاند و مجروح آوردهاند میشنوم.
📌ابتدا مأمور حراست مدام تذکر میدهد که «مردم از جلوی در اورژانس دور شوند، برای جانشان خطرناک است و…» اما بهتدریج که جمعیت زیاد میشود دیگر اوضاع از کنترل خارج میشود.
📌جوانی لاغر و چشمروشن که از خیابان مطهری با موتور آمده به دوستانش سر بزند، میگوید: «همه را میزنند، در کوچهها؛ بسیجیها همه را میزنند، مأمورها دور میدانها جمعاند. یک نفر از مأمورهای پلیس شلیک نکرده». او ادعا میکند در چهاربرادران با تیر جنگی در سر کسی شلیک کردهاند.
📌زن مسنی که به همراه شوهرش جوان تیرخورده و کاملاً بیهوش و بیحرکتی را به بیمارستان رسانده میگوید: «نمیشناسمش؛ افتاده بود آنجا روی زمین. یکی دیگر هم بود، صیقلان؛ سمت کبابی… تو رو خدا برید بیاریدش…» بیقرار است؛ دیوانهوار دور ماشین شوهرش میچرخد و چند دور زمین و زمان را نفرین میکند و می رود. حتما مادر است.
📌پیرمرد دیگری مجروح آورده؛ بچهها جوانی را از ماشینش پیاده و اسمش را سؤال میکنند. میگوید: «نشناسم! عه زاکه مردوم تاودایید می ماشینه دورون باورم ایا…» پیاده نمیشود، اما پشت فرمان با بغض و صدایی دردمند فریاد میزند: «ای خودااااا، مگه امه کویا شین ایسیم؟ امه هه رشته آدمیم…» منظورش این است که چرا مثل غریبهها با ما رفتار میکنند، انگار هموطنشان نیستیم. دیدن خون و انسان به خون غلطیده و نیمهجان طاقت زیادی میخواهد. مردها را که میبینم طاقتشان سر آمده، با صدای بلند گریه میکنند و فریاد میزنند. میفهمم چه حجم عظیمی از رنج را تحمل کردهاند که دیگر توانشان را از دست دادهاند و نمی توانند پنهان کاری کنند. مردم سعی میکنند دلداریاش بدهند، شاکی پایش را روی گاز میگذارد و میرود.
📌مرد مسنی سراسیمه میرسد و با داد و فریاد از حراست بیمارستان توضیح میخواهد که بیمارش در اورژانس هست یا نه؟ نمیدانم چه میشنود که مینشیند روی سکوی روبهروی در اورژانس. من ندیدم، اما گویا با گوشیاش در حال فیلم گرفتن بوده که مأمور حراست میبیند و به این بهانه سعی میکند همه را از جلوی در اورژانس دور کند. مرد میفهمد بهخاطر فیلم گرفتنش حساس شدهاند؛ داد و بیداد میکند که «چرا فیلم نگیریم؟ چرا؟ مگر اینجا کجاست؟» مردم دورش جمع میشوند که کوتاه بیاید و ادامه ندهد. چند دقیقهای شلوغ میشود، اما ناگهان مرد دیگری که او هم مجروح دارد با بغض خطاب به پیرمرد فریاد میزند: «چیه فیلم گیفتن دری؟ اشانه فیلمه خوداااا بیگیفته!» بغض صدای مردانه و یادآوری نیرویی فراتر از توان و بضاعت ما تمامکننده است و گویا دلگرمشان کرده که شاهدی هست. جمعیت ناگهان ساکت و متفرق میشوند.
📌دلم آشوب است. هر آن منتظر خودروی دیگری هستم که سراسیمه از راه برسد و مقابل در اورژانس ترمز کند و مردها پیکری نیمهجان را پیاده کنند، اما بعضی از مردم میترسند و تا جلوی در اورژانس با ماشین نمیآیند.خواهش میکنند خدمات بیمارستان تخت بیمار را تا خیابان و دم ماشین ببرد که بیمارشان را از آنجا روی تخت بگذارند. هرچه مأمورهای حراست تلاش میکنند مطمئنشان کنند که هیچ مشکلی برایشان بهوجود نمیآید و نگران نباشند، باز مقاومت میکنند و فایده ندارد پس دواندوان تخت ها را به ماشینها میرسانند.
📌در این چهار ساعت که من اینجا هستم؛ هیچگونه مشکلی برای ورود مجروحین به بیمارستان یا برای جلوگیری از درمان وجود نداشته و هیچ مأموری هم سراغ مجروحان نیامده. پرسنل بیشترین همکاری را با مردم دارند. مأمورهای حراست و پرسنل خدماتی پورسینا باوجدان و همدلاند و موقعیت غیرعادی را درک کردهاند. آنها تمام تلاششان را میکنند که به مردم کمک کنند. برخی جوانها که کاری در بیمارستان ندارند هم ایستادهاند برای حملونقل بیمارها از ماشین به تخت چرخدار. دو دختر و دو پسر جوان بیستوچند ساله تا دیروقت جلوی بیمارستان نشستهاند. کمی که گذشت فهمیدم از کادر درماناند و آمدهاند که اگر نیاز شد کمک کنند.
📌یک مأمور حراست فیزیکی بیمارستان که جثهٔ قوی و درشتی دارد، پسر جوان لاغراندامی که پایش تیر خورده را مثل بچهها بغل میکند و روی دو دست به داخل میبرد. گاهی صدای داد و فریاد بلند میشود. مأمورهای حراست سعی میکنند مردم را متقاعد کنند که امکانش نیست اجازه بدهند همهٔ همراهها با بیمار وارد شوند و هرکس شخصاً دنبال مجروحش بگردد. در اورژانس غلغله است.
📌من اما طبق معمول هیچ درخواستی ندارم و سعی میکنم مزاحم کسی نباشم. کنار ستون در اورژانس ایستادهام و اشک میریزم. بعضی از مردم که توجهشان جلب شده و دیدهاند چند ساعت است لحظهای ننشستهام، میپرسند مریض داری؟ مختصر جواب میدهم: بله. قلبم با همهشان درد میکند. پایم با همهشان تیر خورده؛ توی صورتم با همهشان باتوم خورده و تنم مثل همهشان آشولاش روی تخت بیمارستان افتاده… واقعاً کسی چه میداند من امروز دقیقا چند بار مردهام و چندتا مجروح دارم؟
📌برخی که دنبال عزیزشان میگردند از من میپرسند شما از کی اینجایی؟ وقتی میگویم از ۹ شب؛ عکس فرد مفقودشده را نشانم میدهند: این را ندیدهای اینجا؟ دقت میکنم اما چطور بیاد بیاورم؟ اصلا اگر جسم بی جانی را بیاد آوردم؛ میتوانم توی صورت مادرش بگویم: بله دیدم! پسرت دیگر جان ندارد؟
از داخل اورژانس چندین بار اعلام میشود که بیمارستان به خون نیاز دارد؛ هر بار نیاز به گروه خونی O+ که اعلام میشود، از جا بلند میشوم، اما مردها اجازه نمیدهند من خون بدهم. همه داوطلباند. احتمالاً اگر خون هم بدهم، باید خودم روی یکی از همان تختهای خونین اورژانس بخوابم، چون جانی در بدن ندارم.
📌بهوضوح مشخص است که مردم هشدارهای عدم حضور در خیابان و سطح بالای هشدار امنیتی را جدی نگرفتهاند. این موضوع از حضور افراد مختلفی که مجروح از خیابان به بیمارستان مراجعه میکنند روشن است.. زن بارداری که سرش زخم وسیعی برداشته و خونریزی دارد؛ با پای خودش وارد اورژانس میشود، اما ترسیده و مدام میگوید من باردارم. میترسد برای جنینش اتفاقی افتاده باشد. قطعا برای هشدار دادن به مردم کوتاهی شده، شاید واقعاً نیاز بود که در خیابانها با بلندگو راه بیفتند و اعلام کنند که با توجه به وقایع پنجشنبه در کل کشور؛ وضعیت خیابان امنیتی است و افراد مسلحی در بین مردم پنهان می شوند و… نمیدانم! عقلم بیشتر از این قد نمیدهد. اصلا چرا به این روز افتادهایم؟
📌زن میانسالی که پایش ساچمه خورده را از ماشین پیاده میکنند. مادر پیرش همراهش است. مادر به محض پیاده شدن مینشیند روی یکی از تختهای آمادهٔ بیرون در اورژانس. رنگ پیرزن پریده و لام تا کام حرف نمیزند. تازه فهمیدیم که او هم مجروح شده، اما هیچ نمی گوید که اول به دخترش رسیدگی کنند. چهرهاش؛ صبر و سکوتش در خاطرم برای ابد هک شد.
📌مرد تنومندی از در اورژانس بیرون میآید، رنگپریده فریاد میزند: «خودایاااا، من اَنه زن و بچه یه چی بگم؟ اَنه خون خودشه هال خانه دورون فوبوسته…» بیتابیاش برای یک مرد زیاد است. مرد دیگری با خشونت دهانش را میگیرد که ساکتش کند، یعنی که: «خودت را کنترل کن، آبروداری کن! مرد که در انظار عمومی گریه نمیکند.»
📌روایتهای مردمی از این دست که «دم در خانهٔ فلان شخص به او گفتهاند برو داخل، نرفته و به او شلیک کردهاند» زیاد است. یعنی لزوماً تعدادی از مردم در تجمع اعتراضی نبودهاند که به آنها شلیک شده. شنیدهها از دم در اورژانس نشان میدهد امشب برخی از بسیجیهای سلاحبهدست ملاحظه و دقت چندانی برای مراقبت از جان عموم مردم نکردهاند و به نظر میرسد انگیزهٔ انتقامگیری و زهرچشم گرفتن بابت حوادث دیشب برای برخی از این افراد پررنگتر بوده. همهمه است، روایتها زیاد است و در این شرایط امکان راستیآزمایی هم وجود ندارد.
📌با مادری که دنبال پسر ۱۸ سالهاش میگردد؛ مچاله شدهام از گریه. میگوید: «دیشب به زور تو خونه نگهشون داشتیم، داییم دعوت کرده بود برای اینکه دور هم باشیم و بچهها را در خانه نگه داریم اما چون دیشب دوستش کشته شد؛ امشب تصمیم گرفت بیاد بیرون. دیگه نتونستم جلوشو بگیرم. همیشه بهش میگفتم تو که پدر نداری، اگه اتفاقی برات بیفته من تنها چکار کنم؟» صورتش شبیه معلمهاست؛ محجوب و مظلوم است. اشک میریزد و من هم با او. بچه ندارم، اما برای تکتک بچههایشان گریه کردهام، حتی برای آن پیکرها که هنوز شناسایی نشدهاند؛ برای غربت آنها بیشتر. خیلی وقت پیش؛ شب جمعهای؛ در کانال تلگرامی که دربارهٔ امام حسین (ع) مینویسد؛ خواندم: «هیچوقت در دعاهایتان امواتی که وارثی ندارند را فراموش نکنید» من فراموش نکرده ام!
📌جوانی که برای کمک آمده؛ صدایم میکند و میگوید: «تو کشتی خودتو، انقدر گریه کردی که…» یک شکلات با روکش قرمز به من میدهد: — «این را بخور، فشارت میافتد.» وقتی میگویم آخر من بیمصرف خبرنگارم به فکر فرو میرود. میگویم باید اینجا باشم و بشمارم. اینها عدد نیستند، آدماند. با هر توجیهی که کشته و مجروح شده باشند، باید تعدادشان دقیق اعلام شود. تا آخر شب میشنوم که چند بار به بقیهٔ دوستانش هم میگوید «این خانم خبرنگار است، همه را شمرده»
📌آخر میترسم بعدها آمار رسمیشان هم دروغ از آب دربیاید، مثل اوایل دوران کرونا که آمارهایشان با دیدههای اطرافمان مطابقت نداشت. یادم هست عزیزانمان را یک به یک از دست میدادیم و آمارها قانعمان نمی کردند. از ترس ابتلا به ویروس میترسیدم ماشین بگیرم؛ یک روز راه افتادم از خانهمان در میدان فرهنگ پیاده رفتم تا باغ رضوان، قطعهٔ کروناییها، برای این که خودم بشمارم و مقایسه کنم. همان شب در اینستاگرام نوشتم که فقط در این قطعه مخصوص باغ رضوان؛ تعداد بیشتر از آمار اعلامی کلی گیلان است. یادم هست که همه می گفتند: «مهتا! درود به شرفت که حقیقت را مینویسی» بعدها این جمله را درباره خیلی بیشرف های منافق باد به پرچم هم از مردم شنیدم برای همین دیگر هرگز شنیدنش خوشحالم نکرد. واژه «شرافت» چنان استحاله شده که از بکار بردنش عقم می گیرد.
📌خبر میرسد از ساعت ۸ شب جمعه تا ساعت ۱ بامداد شنبه؛ آمار کشتهها در پورسینا ۱۸ نفر است. آمار غیررسمی و تأییدنشده است، ولی از منابع موثق خودم رسیده. ۱۸ تا کشته؟ دهتایشان را گمانم به چشمم دیدهام. صورتها و بدنشان سرد و سفید شده و بیحرکتاند. مدام تعدادشان را توی ذهنم تکرار میکنم که یادم نرود.تا این لحظه؛ ۴۴ مجروح؛ ده تا اکسپایر… ۴۵ مجروح؛ ده تا اکسپایر…۴۶ تا…
📌سرم سیاهی می رود، اما همانطور که به یاد تو؛ به در اورژانس چسبیدهام! نباید از در اورژانس دور شوم به هیچ بهانهای! میدانم جمعهٔ «سوگ» را از یاد نخواهم برد. درست مثل پنجشنبه و «شوک اش». ما دیگر به روزهای قبل این برنمیگردیم. از خط قرمزی عبور کردهایم که حق ما نبود و از دو طرف به ما تحمیل شد.
📌چقدر بیمصرفم! نه به درد کشتن آدمها میخورم، نه به درد دفاع از آنها. فقط گریه بلدم! نه آن ورم؛ نه اینور؛ با هر دو سر دعوا درد میکشم، و اشک میریزم. به معنای واقعی کلمه من فقط «هموطن» میشناسم و برایم انسان مهم است. مردم؛ چه آن مامور پلیس با ۱۸ تومن حقوق ماهیانه که به آتش کشیده شد و آن بسیجی که با چاقو تکه تکه شد یا معترض کف خیابان؛ چه اهمیتی در سیاست بازی جانی ها دارند؟ آنها ما را به چشم ابزار می بینند. برای آنها تکه تکه کردن ما؛ رو یا رویی ما؛ عادی شدن دیدن خون و خشونت و ناامنی روانی ما نفع دارد. همه این مردم قربانی اند و جان میدهند برای بازی گرگها… نه آن معترض، نه آن کسی که پرچم ایران را در آتش چرخاند، نه آن جانهای جوانی که برای تسکینم از اثر گاز اشکآور در صورتم دود سیگارهایشان را فوت میکردند و هورا میکشیدند برای آتش گرفتن اموال مشترکمان؛ برای قرابت به این به قول خودشان «پیروزی» به این فکر نمی کنند که محال است پایان این خونها چیزی به نام «پیروزی» معنا داشته باشد؟ ما همین حالا باختهایم و خیانتکاران و حرامزادگان تاریخ برندهاند. خون که ریخت، دیگر تمام است. داغ سرد نمیشود. داغ خشمگینترمان میکند و برای دریدن هم با انگیزه تر. خشونت پایان ندارد!
ساعت ۱ بامداد آخرین کسی که میبینم، جوانی است که از ماشین اورژانس بیرون میکشند. لاغر، تکیده، سرد و بیجان. به پهلو و بیحرکت خوابیده. کاور اورژانس بخشی از صورت غمگین و ناامیدش را پوشانده. او مرده است. بعد دیدن او دیگر توان آنجا ایستادن ندارم.
📌از بیمارستان تا خانه را با ترس و لرز میآیم. به همهٔ ماشینهایی که از مقابل یا پشت سر میآیند و سرنشینهایشان با دقت نگاه میکنم تا ببینم آیا جنایتکاری هست که توان شلیک به سمت من را دارد یا نه؟ تمام طول راه بی اختیار فقط یک جمله که تا قبل این روزها بسیاز شنیده بودم را در دلم میخواندم: «وطن یعنی همهٔ این اتفاقها نباید میافتاد.»











